بزبزقندی 🔊

روزی روزگاری در یک جنگل سبز بزبزقندی با سه بزغالهاش زندگی‌می‌کردند. 🔊 اسم بچه‌های بزبزقندی شنگول، منگول و حبه‌انگور بود. 🔊

بزبزقندی همیشه بچه‌ها را نصیحت می‌کرد 🔊 و می‌گفت هرگز در را به روی کسی که نمی‌شناسند باز نکنند 🔊 و خیلی مواظب آقا گرگه باشند. 🔊 او می‌گفت که آقا گرگه همیشه در کمین است . 🔊

یک روز بزبزقندی برای خرید از کلبه بیرون می‌رفت. 🔊 او به بچه‌هایش گفت: 🔊 «شنگولم، منگولم، حبه‌انگورم، من دارم می‌رم. درو رو کسی باز نکنین». 🔊

بچه‌ها با هم گفتند: 🔊 «نه مامان بزی، خیالت راحت باشه🔊

بزبزقندی بچه‌ها را بوسید و خداحافظی کرد و رفت . 🔊

آقا گرگه پشت درخت‌ها بود و کلبه‌ی بزبزقندی را تماشا می‌کرد. 🔊 وقتی بزبزقندی از کلبه بیرون رفت آقا گرگه خوشحال شد. 🔊 او برای ناهار سه بزغاله‌ی خوشمزه را می‌خواست. 🔊 کمی که گذشت آقا گرگه به طرف کلبه رفت و در زد. 🔊

بچه‌ها پرسیدند: 🔊 «کیه کیه در می‌زنه؟» 🔊

گرگه گفت: 🔊 «منم منم مادرتون. 🔊 مادر مهربونتون. 🔊 غذا آوردم براتون. 🔊 درو باز کنین🔊

بچه‌ها گفتند: 🔊 «مامان ما صدای لطیف و نازکی داشت. 🔊 صدای تو کلفته. 🔊 تو مادر ما نیستی🔊

گرگه همان‌جا ایستاد و فکر کرد و چند دقیقه بعد دوباره در زد 🔊 و با صدای نازکی گفت: 🔊 «بچه‌های خوب من. من مادرتون هستم، در رو باز کنین🔊

بچه‌ها گفتند: 🔊 «اگه تو مامان ما هستی دستاتو از زیر در نشون بده🔊

آقا گرگه دست‌هاشو از زیر در نشان داد . 🔊

بچه‌ها گفتند: 🔊 «‌واه واه واه. چه دستای سیاهی، چه ناخونای بلندی، 🔊 مامان ما دستای سفید و خوشگلی داشت 🔊 و ناخوناش کوتاه و تمیز بود. 🔊 تو مامان ما نیستی🔊

آقا گرگه کمی فکر کرد و بعد به طرف آسیاب دوید، 🔊 دست‌هایش را در آرد فرو برد، 🔊 ناخون‌هایش را کوتاه کرد، 🔊 به طرف کلبه دوید و دست‌هایش را از زیر در نشان داد . 🔊

بچه‌ها گفتند 🔊: «مامان ما حنا به دست داشت. تو مامان ما نیستی». 🔊

آقا گرگه به طرف خانه دوید، 🔊 دست‌هایش را حنا بست 🔊و به سرعت برق و باد به کلبه مامان بزی برگشت. 🔊

بچه‌ها با دیدن دست‌های سفید و حنا بسته‌ی گرگ ناقلا، گول خوردند و در را باز کردند 🔊. آقا گرگه به داخل کلبه پرید 🔊 و بچه‌ها را دنبال کرد. 🔊

حبه‌انگور که از همه کوچک‌تر بود به داخل ساعت دیواری پرید و قایم شد، 🔊 ولی شنگول و منگول بیچاره جایی برای قایم شدن پیدا نکردند . 🔊

خلاصه گرگ ناقلا در یک چشم به هم زدن بزغاله‌ها را قورت داد، 🔊 لب‌هایش را لیسید و با خوشحالی گفت: 🔊 «‌بَه‌بَه چه ناهار خوشمزه‌ای نوشِ جان کردم‌. 🔊 اون یکی بزغاله باشه برای بعد‌. 🔊 الان شکمم جا نداره🔊

او بسیار سنگین شد، 🔊 همان‌جا نشست و خوابش برد . 🔊

حالا بشنوید از مامان بزی، 🔊 او با سبد خرید از شهر برگشت 🔊 ولی چه چیزی دید؟ 🔊

گرگ ناقلا با شکم بادکرده وسط کلبه دراز به دراز افتاده بود 🔊 و اثری از بچه‌ها نبود . 🔊

بزبزقندی بر سر خود کوبید و شروع به گریه کرد. 🔊 حبه‌انگور که صدای مامان بزی را شنید، از ساعت دیواری بیرون پرید 🔊 و اشک‌ریزان ماجرا را تعریف کرد . 🔊

بز‌بزقندی عصبانی شد‌. 🔊 قیچی آشپزخانه را برداشت، 🔊 به طرف گرگ پرید و شکمش را پاره کرد. 🔊 شنگول و منگول بیرون پریدند و مادرشان را بوسیدند . 🔊

بزبزقندی شکم آقا گرگه را پُر از کاه کرد و آن را دوخت. 🔊 بعد گرگ گریان را با لگد از خانه بیرون انداخت . 🔊