چوپان دروغگو 🔊

روزی روزگاری پسرك چوپانی در دِهی زندگی می‌كرد. 🔊

او هر روز صبح گوسفندان مردم دِهات را از دِه به تپههای سبز و خرم نزدیك دِه می‌برد تا گوسفندها علفهای تازه بخورند. 🔊او تقریبا تمام روز را تنها بود. 🔊

یك روز حوصله او خیلی سَر رفت. 🔊 روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در كنار گوسفندان باشد. 🔊

از بالای تپه ، چشمش به مردم دِه افتاد كه در كنار هم در وسط دِه جمع شدِه‌بودند. 🔊

یك‌دفعه فكری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت كاری جالب بكند تا كمی تفریح كردِه‌باشد. 🔊 او فریاد كشید: گرگ، گرگ، گرگ آمد. 🔊

مردم دِه، صدای پسرك چوپان را شنیدند. 🔊 آنها برای كمك به پسرك چوپان و گوسفندهایش به طرف تپه دویدند. 🔊

ولی وقتی با نگرانی و دلهره به بالای تپه رسیدند، پسرك را خندان دیدند، 🔊او می‌خندید و می‌گفت : من سر به سر شما گذاشتم. 🔊

مردم از این كار او ناراحت شدند و با عصبانیت به دِه برگشتند. 🔊

از آن ماجرا مدتها گذشت. 🔊

یك روز پسرك نشسته‌بود و به گذشته فكر می‌كرد. 🔊

به یاد آن خاطره خنده‌دار خود افتاد و تصمیم‌گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد. 🔊

او بلند فریاد كشید: 🔊 گرگ آمد ، گرگ آمد ، كمك ... 🔊

مردم هراسان از خانهها و مزرعههایشان به‌سمت تپه دویدند 🔊 ولی باز هم وقتی به تپه رسیدند پسرك را در حال خندیدن دیدند. 🔊

مردم از كار او خیلی ناراحت بودند و او را دعوا كردند. 🔊

هر كسی چیزی می‌گفت و از اینكه چوپان به آنها دروغ گفته‌بود خیلی عصبانی بودند. 🔊

آنها از تپه پایین آمدند و به مزرعههایشان برگشتند.

از آن روز چند ماهی گذشت. 🔊

یكی از روزها گرگ خطرناكی به نزدیكی آن دِه آمد. 🔊 وقتی پسرك را با گوسفندان تنها دید ، به طرف گله آمد و گوسفندان را با خودش برد. 🔊

پسرك هر چه فریاد می‌زد: گرگ، گرگ آمد، كمك كنید. كسی برای كمك نیامد. 🔊

مردم فكر كردند كه دوباره چوپان دروغ می‌گوید و می‌خواهد آنها را اذیت كند. 🔊

آن روز چوپان نتیجه مهمی در زندگیش گرفت. 🔊

او فهمید اگر نیاز به كمك داشته‌باشد، مردم به او كمك خواهند كرد به شرط آنكه بدانند او راست می‌گوید. 🔊